گاهی وسط شلوغیا و هرج و مرج های زندگی، یه ملاقات های یهویی که انتظارشو نداری،حسابی غافلگیرت میکنه و پرتابت میکنه به سالها قبل. وقتی تو فرودگاه شیراز،سالن دوم،وایسادی و یهو یه چهره اشنای قدیمی رو میبینادامه مطلب
اومدم پست قبلو که خیلی حال خرابی بود پاک کنم،گفتم بی خیال،بذارم بمونه. زندگی همینه دیگه، میکس روزهای خراب و باحالخیلی یهو پیش اومد،فکر نمیکردم کارها اینقدر سریع پیش بره، امروز کارای تعویض پاسپورت و گوادامه مطلب
دم دمای رفتنمه و فقط چند روزی مونده،رفتنم با خودمه و برگشتم با خداست. پنج سال پیش و سال قبلش، هم با همین آژانس مسافربری سفر کردم و راضی بودم ،امیدوارم امسال هم حسابی خوش بگذرونیم باهاشون. همیشه موقع هادامه مطلب
شاید برات مسخره بیاد این حس ها و دلتنگی ها رو الان بعد ده سال می نویسم. شاید دیر باشه... خیلی دیر.... شاید نباید بگم... شاید باید بترسم، مثل تو...
من میترسم نه مثل تو،ترسم از اینه که اونقدری دیر بشهادامه مطلب
وقتی که تا یک و نیم شب علاف میشیم تو فرودگاه، با دو ساعت و اندی انتظار بی پایان و شرایط جوی ناجور اصفهان و.... کنسل میشه پرواز و شیراز فعلا ملغی میشه رفتنش.... اما برای عصر باید بلیط اوکی کنم شب شیراز باشم.....
وقتی مامانت سر ظهری زنگ میزنه بهت از هفتصد کیلومتر دورترت و بغض میکنه و میگه مرگ من،مرگ پدر غذا بخور،نذار ضعیف بشی،به خودت برس،میگه میام سر میزنم بهت،توهم میایی...و تو حرف تو حرفش میزنی و مسیر حرفتو میبری جای دیگه چون که مامانت نمیدونه فراموششون کردی...نمیدونه دیگه واست مهم نیستن.....نمیدونه بریدی اادامه مطلب