خرید بک لینک
دم دمای رفتنمه و فقط چند روزی مونده،رفتنم با خودمه و برگشتم با خداست. پنج سال پیش و سال قبلش، هم با همین آژانس مسافربری سفر کردم و راضی بودم ،امیدوارم امسال هم حسابی خوش بگذرونیم باهاشون.

همیشه موقع همچین سفرایی که هزاران فرسنگ از وطن و کشورم دور میشم،یه چیزایی رو تو ذهنم یاداوری میشه واسم و امسال...

همیشه تمام تلاشم رو تو زندگیم کردم که کسی رو از خودم ناراحت نکنم،هرچند از خیلیا ضربه خوردم و ناراحت شدم،اما خیلی برام مهمه کسی ازم ناراحت نمونده باشه. با وجودیکه قبلا درباره ش توضیح دادم اما چیزایی پیش اومد ک هنوز هم فکر میکنم منو مقصر میدونی.

من هرگز قولی ندادم که زده باشم زیرش. هرگز قول نداده بودم باشم، و همیشه یه مرز و انتها بود برای پایان و درواقع یک، تا، بود ک دربارش صحبت میکردم و هروقت هم حرفش بود،تو هرگز نخواستی ک باشم و ادامه بدم، پس چ دلیلی داشت ک بمونم. پس طبیعیه باید برای زندگیم فکر میکردم و تصمیم میگرفتم، منتهی نه من نه تو،فکر نمیکردیم ب این زودی... و قسمت شوک آورش همین بخش بود.

اما من یه قول داده بودم به کسی ک رضایت داد موقتا برای کمک کنارم باشی و مردونه هم موندم پاش،هرچند دلم....نامردی بود اگه میخواستم نفر سوم یه رابطه باشم،اونوقت آه اون زن همه چیو به اتیش میکشوند و مطمین بودم اون دختر ساده،تورو بشدت بیشتر از من.... پس ب یکباره رفتم کنار و اینجوری ب توهم کمک کردم ک ازین برزخ بیای بیرون و مسیر اصلی زندگیت دستت بیاد، و با تمام اتفاقاتی ک برام پیش اومد و بیماریهایی ک بعد از این تصمیم سخت بهش مبتلا شدم،اما همچنان معتقدم که کارم درست بوده و اینو زندگی خیلی خوبی که در کنار خانوادت داری رو،مهرتایید میزنه. حتی اگه تو اونقدرام.... ،اما اینکه بدونی یکی هست ک با تمام وجودش کنارته و عاشقته،بسیار لذتبخشه. خوشبختی و این تنها ارزوم بوده برات و خوشحالم. اینو از تمام وجودم دارم میگم و بازم میگم من قول بر موندن بهت نداده بودم همینطور ک تو قول نداده بودی. این فقط یه اشنایی اشتباه بود هرچند ک تاوانها دادیم واسش و اذیتها شدیم. فکر نمیکنم مقصر باشم این وسط که محتاج بخشش کسی باشم. مگر اینکه سناریوی تو ازین داستان چیزدیگری باشه که من در فکرت نبودم ک درونت بر من اشکار باشه و اگر اتفاقی افتاد و اونطور ک دوست داشتی پیش نرفت،چون عادت نداری درونت رو فریاد بزنی. لطفا دیگه تمومش کن،هرچیزی از گذشته شخم زده بشه،بشدت منو اذیت میکنه و بهمم میریزه ومن فراریم از گذشته،و فقط درزمان حال زندگی میکنم و لذت میبرم. گذشته،تمام روزاییو ک میتونستم خوشبخت و با تنی سالم زندگی کنم،با تمام استرس ها و ناراحتی هایی ک بهم وارد کرد،رو ازم گرفت. مگه قراره چند سال دیگه زندگی کنیم ک بقیش هم بخواییم اینطوری بگذرونیم. بشدت دنبال این بودم که این گذشته رو کات کنم،حتی براش هیپنوتیزم هم انجام دادم،اما تمام اتفاقات خوش یا ناخوش،بخشی از زندگی ادماست و آدما رو مجموعه ای ازین روزا با اتفاقاتشون میسازه،خوب یا بد رو باید پذیرفت چون این ماییم، یه انسان با مقوله پیچیده زندگی و انسانیت.

تمام این قصه حسین کرد شبستری رو گفتم که برسم به اینجا که ما بچه های بیست ساله با اون شور و حال و هوا و عشق بازیای اون سال نیستیم دیگه ک دیگه بخواییم با حرفامون حرص همو دراریم و حس حسادت رو مثلا برانگیخته کنیم یا مخ همو بزنیم یا.... همه اینا رو همون سالها باید جا گذاشته باشیم تو دوره بیست سالگی. همه چیز خیلی زیاد عوض شده و تغییر کرد،خیلی چیزا از شدت کمرنگی بیرنگ شدن و محو،خیلیاش سالهاست دفن شدن،دیگه لطفا زیرورو نکنیم گذشته ای رو که هردومون بشدت اذیت میشیم از یاداوریش. زخمی که بر دلی ایجاد میشه،ظاهرا خوب میشه اما جاش میمونه،هرچی زخم عمیق تر و کاری تر،جاش قطورتر و واضح تره،اما نباید دیگه بهش بها داد،باید بیخیالش شد و واگذرش کرد ب گذر ایام. تا سالها تو رو مقصر میدونستم اما وقتی کنار کعبه درحال طواف بودم،اسمت رو صدا زدم و همونجا تمومش کردم این مقصر بازیا رو و این حرقایی که تهش هیچ نیست جز ازار،پس شماهم.... اگه هنوز هم منو مقصر حال بدت تو گذشته میدونی،لطفا واقع بین باش و منطقی نگاه قضیه کن، من تقصیری نداشتم چون نه قولی ازم گرفته شد،نه قرار ب موندن داشتم و نه من استارتر یه رابطه بودم،من اون روزا فقط غرررررق تو مشکلات لاینحل خودم بودم و فقط ب دنبال یه ناجی.... همه چیز فقط اشتباهی یک اشتباه شد...........

من،بوقت پانزدهم اسفند نودوهفت

برچسب: نویسنده: بهار اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 19 فروردين 1398 ساعت: 7:40

صفحه بندی