خرید بک لینک


شاید برات مسخره بیاد این حس ها و دلتنگی ها رو الان بعد ده سال می نویسم. شاید دیر باشه... خیلی دیر.... شاید نباید بگم... شاید باید بترسم، مثل تو...

من میترسم نه مثل تو،ترسم از اینه که اونقدری دیر بشه که دیگه فرصت گفتن اینها رو هم نداشته باشم و روزی که مرگ منو دربر گرفت، اینها رو که یه عمر تو این دل لامصب حبس کردم، با خودم به قبر ببرم...

مینویسم گاهی... آرامبخش دل نا آرامم....

یک عمر این راز سر به مهر زندونی این دل بود اما دل خیلی بی طاقت شده، حسش هر روز پررنگتر قبل میشه و من دیگه از پسش بر نمیام. مثل یه بچه ی شیطون پر از ادا شده و حسابی بازی در میاره،همیشه این عشق رو نگه داشته بودم و هرگز درباره ش نمی گفتم چرا که ورد زبونم بود اینکه:

ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را...

اما ماههاست که این عشق رو هرجایی و با هر لحنی جار زدم بی آنکه بترسم از رسوا شدن... نمیدونم چرا اینقدر جسور و نترس شدم و میگم این عشق رو.... تموم پست های پیج اینستام شده فقط شعرای من برای تو و تمام فالورهامم فامیل و دوست و آشنان و قطعا فالورهای همکلاسی مونم میفهمن معنی تمامشو.... خلاصه که رسوای عالمی شدم از شور عاشقی....

می گن هرکسی رو اونقدری دوست داشته باش که دوستت داره... اونقدری دلتنگش باش که دلتنگه تویه.. اما عشق برای من معادله نیس ببینم وزن عشق تو چقدره که منم هم وزنش باشم،شایدم برای تو بی وزن باشه،اما من هم دوست داشتنم هم دلتنگیم فراتره این حرفا ومعادلاته... دله من دودوتا چارتا سرش نمیشه.. دل من دو دوتاش بی نهایته... باشه تو بترس!حرف نزن. شایدم حق داشته باشی،نمیدونم. ترس از دست دادنِ داشته هات... اما من نمیترسم چون چیزی برای از دست دادن ندارم دیگه! چیزی رو که نباید از دست میدادم، از دست دادم و تمام،دیگه آب از سر من گذشت...... و چون گذشت بی محابا و بی ترس حس ده سالمو فریاد می زنم.... بریدم از نگفتن ها..

شاید ظاهری برای من نبودی... نشدی...اما تو تنهاییای خیلی زیاده من همیشه هستی و باهات زندگیها کردم و روزها و شبها رو گذروندم. نمیدونم مثل قبلها میتونستی بشنوی صدامو و حرفامو یا نه، اما میدونم مثل قبلها نیستی و جامون عوض شده فعلا... یه عشق یکطرفه... خیلی سخته... چی کشیدی تو؟

برچسب: نویسنده: بهار اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 11 بهمن 1397 ساعت: 7:22

صفحه بندی