روزی غبار غم برود حال خوش شود....
-
تاریخ: 1398/1/19 ساعت: 7:40
گاهی وسط شلوغیا و هرج و مرج های زندگی، یه ملاقات های یهویی که انتظارشو نداری،حسابی غافلگیرت میکنه و پرتابت میکنه به سالها قبل.xa0وقتی تو فرودگاه شیراز،سالن دوم،وایسادی و یهو یه چهره اشنای قدیمی رو میبین
سفر
-
تاریخ: 1398/1/19 ساعت: 7:40
اومدم پست قبلو که خیلی حال خرابی بود پاک کنم،گفتم بی خیال،بذارم بمونه. زندگی همینه دیگه، میکس روزهای خراب و باحالخیلی یهو پیش اومد،فکر نمیکردم کارها اینقدر سریع پیش بره، امروز کارای تعویض پاسپورت و گو
همه چیز یک اشتباه بود....
-
تاریخ: 1398/1/19 ساعت: 7:40
دم دمای رفتنمه و فقط چند روزی مونده،رفتنم با خودمه و برگشتم با خداست. پنج سال پیش و سال قبلش، هم با همین آژانس مسافربری سفر کردم و راضی بودم ،امیدوارم امسال هم حسابی خوش بگذرونیم باهاشون.xa0همیشه موقع ه
رسوای عالمی شدم از شور....
-
تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 7:22
xa0 شاید برات مسخره بیاد این حس ها و دلتنگی ها رو الان بعد ده سال می نویسم. شاید دیر باشه... خیلی دیر.... شاید نباید بگم... شاید باید بترسم، مثل تو... من میترسم نه مثل تو،ترسم از اینه که اونقدری دیر بشه
پرواز کنسل. ٍ.....
-
تاریخ: 1397/4/23 ساعت: 18:28
وقتی که تا یک و نیم شب علاف میشیم تو فرودگاه، با دو ساعت و اندی انتظار بی پایان و شرایط جوی ناجور اصفهان و.... کنسل میشه پرواز و شیراز فعلا ملغی میشه رفتنش.... اما برای عصر باید بلیط اوکی کنم شب شیراز باشم..... Let's block ads! (Why?)
برای مادرم که هرگز نفهمید...
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 5:36
وقتی مامانت سر ظهری زنگ میزنه بهت از هفتصد کیلومتر دورترت و بغض میکنه و میگه مرگ من،مرگ پدر غذا بخور،نذار ضعیف بشی،به خودت برس،میگه میام سر میزنم بهت،توهم میایی...و تو حرف تو حرفش میزنی و مسیر حرفتو میبری جای دیگه چون که مامانت نمیدونه فراموششون کردی...نمیدونه دیگه واست مهم نیستن.....نمیدونه بریدی ا
تولدم!
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 5:36
گرچه بهار زاده اماما ...حاوی زمستان های سختی هستم که:مرا به انجماد نشانده اندتولدم !مبارک ؟!! بیست و یکم خرداد نودوشش + نوشته شده در xa0یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa02:48xa0 توسطxa0...xa0