خرید بک لینک
وقتی مامانت سر ظهری زنگ میزنه بهت از هفتصد کیلومتر دورترت و بغض میکنه و میگه مرگ من،مرگ پدر غذا بخور،نذار ضعیف بشی،به خودت برس،میگه میام سر میزنم بهت،توهم میایی...و تو حرف تو حرفش میزنی و مسیر حرفتو میبری جای دیگه چون که مامانت نمیدونه فراموششون کردی...نمیدونه دیگه واست مهم نیستن.....نمیدونه بریدی ازشون و نمیدونه وقتی سارا از کسی میبره یعنی تمامه اون شخص و اون حس.....وقتی تمام کودکی و نوجوانیتو،بدون اینکه بهت فکر کنن فقط به فکر مسائل خودشون بودن و اصلا تو و تمام احساسات پاک بچگیت براشون مهم نبود....وقتی تمام اعتمادتو ازت سلب میکنن بعضیا و تا آخر عمرت به هیشکی نمیتونی اعتماد کنی و به همه مردا شک داری مگر اینکه خلافش ثابت بشه و پدر مادرت خیلی خوش خیال و بی خبر از همه جان...وقتی غرور توی نوجون براشون ذره ای اهمیت نداره...وقتی تمام علاقتو با اصرار غیرمنطقیشون به باد میدن و مجبورت میکنن راهی رو انتخاب کنی که تو دوستش نداری و تو هم فقط برای احترام به اونا دست از اصرارت بر میداری....وقتی شرایط زندگیت تو برهه ای اینقدر سخت میشه که تو ۱۹بیست سالگی چندبار دست به خودکشی میزنی بلکه خلاص بشی ازینهمه دررررررررد که تنهایی داری حملش میکنی و اونا روحشونم خبر نداره حتی.....وقتی اولین پک سیگار رو تو بیست و چند سالگی میزنی و هیچ کس نمیدونه حتی.......وقتی ازدواج می کنی و اونا خوشحال ازینکه مثلا سروسامون گرفتی و....و تو بازم سکوووووووووت می کنی مقابل همه چیز و تا میای حرف بزنی بغض گلوتو فشار میده و تو بازم سکوت می کنی که اونا ناراحت نشن،که دلشون نشکنه ازینهمه بی مهری.....وقتی میگی مریضم،نمیتونم،نمی کشم،کم میارم و اونا هرگز باورت نمی کنن جز شریک زندگیت......اما هنگام درررد کشیدنات رو تخت بیمارستان

وقتی که دنبال ویلچرت میدوه تو راهروی بیمارستان تا در اتاق عمل،وقتی که از ریکاوری میارنت و تو حال خواب و بیداریت صدای سارا سارا گفتنهای مامانت رو میشنوی،وقتی که دکتر میاد جلو تو و مامانت میگه وقتی شکمو بازکرده چی دیده و تو فقط میخوای بشینی کف بیمارستان و زاااار بزنی اما بازم بخاطر مامانت توداری می کنی،تمام تیمارداریهای بعد ترخیص رو......شاید تازه فهمید چه ها این سالها سره یه دونه دخترش اومده.....اما باز من باور نمی کنم،اینکه تنها گذاشتمو رفت بخاطره.....ماه به ماه پول به حسابت واریز میکنه،به زعم خودش محبته اما من تشنه پول نبودم هیچوقت،بازم مثل بچگیام محبت با پول!!!!حالم بهم میخوره از هرچی پول و مادیاته...مادره من خودت رو میخواستم نه پولت رو...پولت هرگز جای محبتت و خودت رو واسم نمیگیره....مادره من، الان چندساله که واست سواله سارا تو چرا اینطور شدی؟تو که هیچیت نبود...سارا،تو دل کشیدی؟؟؟؟؟؟من چی بگم بهت آخه مادره من؟بگم اینقدر درررررد کشیدم که خودکشی کردم اما باز تو نفهمیدی؟؟؟؟بگم خب دق می کنی......اما میدونم تمام مشکلاتم الان،ریشه ی سی ساله ای داره نه دو سه ساله........مامان مدتهاست،سالهاست بریدم ازتون،اصلا یادنگرفتم وابسته تون باشم حتی،خودتون نذاشتین،یادم دادین همیشه مستقل و خودکفا باشم،سرمو بالا بگیرم و خم به ابرو نیارم...فک کنم درسمو خوب بلد شدم اما الان فقط یه جسم میبینین که تو خااالیه.....خاااالیه خااااالیییی......
مادره من ،درد من با چار قاشق غذا خوردن خوب نمیشه اما به دروغ بهت میگم خوبم، میخورم که دلت آروم بشه اما تو چی میدونی آخه.....چی میدونی،

چی میدونی از من و سی سالی که بهم گذشت....بهتر که نمیدونی...بهتر که نفهمیدی....خووووش بحالت....اما یه دختر حقش اینا نبود، هیچوقت......مادر،دامانت هرگز تکیه گاه گریه هام نبود...از تو گله میکنم که مادر بودی،و پر از احساس، پدر که در هزار فرسخی زندگیم بود و وقتی تو درکم نکردی هرگز ازون انتظاری ندارم...
مامان،بحث شما جداست،اما هرگز نمی بخشم ایکس و وای و زد و.....که این بلاها رو تو تک تک مراحل زندگیم سرم .آوردن.....نمیتونم که ببخشم....تو روی همه خوبم،اما دلم باهاشون صاف نمیشه...هیچوقت...

+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 17:50 توسط ...

برچسب: نویسنده: بهار اکبری‌پور تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 5:36

صفحه بندی