وقتی که دنبال ویلچرت میدوه تو راهروی بیمارستان تا در اتاق عمل،وقتی که از ریکاوری میارنت و تو حال خواب و بیداریت صدای سارا سارا گفتنهای مامانت رو میشنوی،وقتی که دکتر میاد جلو تو و مامانت میگه وقتی شکمو بازکرده چی دیده و تو فقط میخوای بشینی کف بیمارستان و زاااار بزنی اما بازم بخاطر مامانت توداری می کنی،تمام تیمارداریهای بعد ترخیص رو......شاید تازه فهمید چه ها این سالها سره یه دونه دخترش اومده.....اما باز من باور نمی کنم،اینکه تنها گذاشتمو رفت بخاطره.....ماه به ماه پول به حسابت واریز میکنه،به زعم خودش محبته اما من تشنه پول نبودم هیچوقت،بازم مثل بچگیام محبت با پول!!!!حالم بهم میخوره از هرچی پول و مادیاته...مادره من خودت رو میخواستم نه پولت رو...پولت هرگز جای محبتت و خودت رو واسم نمیگیره....مادره من، الان چندساله که واست سواله سارا تو چرا اینطور شدی؟تو که هیچیت نبود...سارا،تو دل کشیدی؟؟؟؟؟؟من چی بگم بهت آخه مادره من؟بگم اینقدر درررررد کشیدم که خودکشی کردم اما باز تو نفهمیدی؟؟؟؟بگم خب دق می کنی......اما میدونم تمام مشکلاتم الان،ریشه ی سی ساله ای داره نه دو سه ساله........مامان مدتهاست،سالهاست بریدم ازتون،اصلا یادنگرفتم وابسته تون باشم حتی،خودتون نذاشتین،یادم دادین همیشه مستقل و خودکفا باشم،سرمو بالا بگیرم و خم به ابرو نیارم...فک کنم درسمو خوب بلد شدم اما الان فقط یه جسم میبینین که تو خااالیه.....خاااالیه خااااالیییی......
مادره من ،درد من با چار قاشق غذا خوردن خوب نمیشه اما به دروغ بهت میگم خوبم، میخورم که دلت آروم بشه اما تو چی میدونی آخه.....چی میدونی،
چی میدونی از من و سی سالی که بهم گذشت....بهتر که نمیدونی...بهتر که نفهمیدی....خووووش بحالت....اما یه دختر حقش اینا نبود، هیچوقت......مادر،دامانت هرگز تکیه گاه گریه هام نبود...از تو گله میکنم که مادر بودی،و پر از احساس، پدر که در هزار فرسخی زندگیم بود و وقتی تو درکم نکردی هرگز ازون انتظاری ندارم...
مامان،بحث شما جداست،اما هرگز نمی بخشم ایکس و وای و زد و.....که این بلاها رو تو تک تک مراحل زندگیم سرم .آوردن.....نمیتونم که ببخشم....تو روی همه خوبم،اما دلم باهاشون صاف نمیشه...هیچوقت...
برچسب:
نویسنده: بهار اکبریپور